تبليغاتX
دل شکسته - تقدیم به همه دل شکسته ها.......
می دانم دیگر اندازه کبوتری لایق اسمان دلت نیستم

  

مي دونستم كه دوباره توي تنهائي اسيرم

تو چيكار كردي كه بي تو توي تنهائي ميميرم

سرنوشت من همينه كه تو تنهائي بميرم

از گلاي سرخ باغچه سراغ تو رو ميگيرم

هواي سرد زمستون دلمو كرده پريشون

چشماي پاييزيه من از غم تو شده گريون

قصه هاي زندگيمو براي تو مي نويسم

اما غصه نميزاره قصه هام پايون بگيرن

چه روزاي سخت و سردي جلو پاي ما نشستن

زمين و زمون چه با هم در رو به روي ما بستن!

كار من شده شكايت اين واسه من شده عادت

آخه اين كار زمونست قلب عاشقو شكستن

****************

 

رفتنت را ديدم

تو به من خنديدي

آتش برق نگاهت دل من آتش زد

و مرا در پس يك بغض غريب

در ميان برهوتي تاريك

 

پشت يك خاطره سرد و تهي

با دلي سنگ رهايم كردي

و تو بي آنكه نگاهي بكني به دل خسته و آزرده من

رفتنت را ديدم

تا به آنجا كه نگاهم سو داشت

 

و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي

باورم نيست كه ديگر رفتي

 

اشك من بدرقه راهت باد

.

.

     

 

مطمئن باش و برو

ضربه ات كاري بود

دل من سخت شكست

و چه زشت به من و سادگيم خنديدي

برو تا راحت تر تكه هاي دل خود را سر هم بند زنم

تا تو رفتي همه گفتند

از دل برود هر آنكه از ديده برفت

وبه ناباوري و غصه من خنديدن

آه اي رفته سفركرده دگر باز نخواهي برگشت

كاش مي آمدي و مي ديدي

كه در اين عرصه دنياي بزرگ

چه غم آلوده جدايي هايي ست

و بداني كه....

از دل نرود هر آنكه از ديده برفت

 

 

غربت ديرينه ام را با تو قسمت ميكنم

تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم

رفتي و با رفتنت شهر دلم ويرانه شد

من بر اين ويرانه ها احساس غربت مي كنم

چشم هايم خسته اند از بارش باران اشك

با فضاي خالي چشمانت عادت ميكنم

يادگارت قاب عكسي خالي از لبخند توست

شب به شب با ياد تو تا صبح خلوت مي كنم

هر چه را از گفتني ها بود گفتم مهربان

با تو ديگر نيست عرضي رفع زحمت ميكنم

 

اي كاش در آن لحظه كه تقديم تو شد هستي

 من

مي سپردم كه مراقب باشي

جنس اين جام بلور است پر از عشق و غرور است

مبادا بازيچه شود مي شكند

 

*******************

و يادت هست در يك روز پاييزي چه ها كردي

مرا تنهاي تنها با دلي غمگين رها كردي

گذشتي نرم و نرمك از نگاهي مانده در باران

تو با چشمان سرگردان چرا اينگونه تا كردي

تمام شعرهايم را برايت يك به يك خواندم

بگو ديوان شعرم را چرا ماتم سرا كردي

و گفتي زير لب رفتم بمان با درد تنهايي

ندانستي غمي شيرين برايم دست و پا كردي

همين امشب دلم ميميرد از احساس تنهايي

چه ميداند كسي شايد به مرگم اعتنا كردي




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 14:10 توسط ..:: رویا(تنها) ::..