درون كوچه قلبم جه غمگينانه مي پيچد صداي تو كه مي گفتي به جز تو دل نميبندم.......فريب وعدههايت را ندانستم .ولي اكنون به ياد وعده هاي تو ميان گريه مي خندم.......تو بودي اسمان من........غمت همسايه قلبم.ولي خورشيد چشم تو.به بام ديگري سر زد.....قسم بر سوز پنهانم .تو را ديگر نمي خواهم.....كه از بام دو چشم تو ...پرستوي دلم پر زد. در ان غمگين غروب سرد.تو از شهرم سفر كردي .نگاهم در افقها ماند..و من افسوس مي خوردم. شيار گو نهايم را گل اشكم نوازش كرد .ومن از تو جدا ماندم . ولي اي كاش ميمردم....برو ديگر كه دل از غم رها كردم.خداحافظ ..خداحافظ... كه ديگر بر نميگردم.......